کارت پستال آن‌ها، آینه دقِ ما!

101

  • جام جهانی ۲۰۲۶ در جریان است؛ بزرگ‌ترین جام جهانی تاریخ، دست‌کم روی کاغذ و بر اساس متر و معیارهای بخش حسابداری فیفا. سه کشور میزبان، شانزده ورزشگاه مدرن و البته حضور چهل و هشت تیم در دوازده گروه! همین عدد «۴۸» شاید خلاصه‌ترین و دقیق‌ترین نقد ممکن به این تورنمنت باشد. برای نسل‌هایی که با جام‌های جهانی ۱۶ تیمی، ۲۴ تیمی و بعد ۳۲ تیمی بزرگ شده‌اند و با هر بازی آن خاطره ساخته‌اند، جام جهانی همیشه ویترین مجلل بهترین‌های فوتبال بود؛ اتمسفری ناب که ورود به آن به تنهایی یک افتخار ملی بزرگ و دست‌نیافتنی محسوب می‌شد. اما امروز، فیفا در شاهراه دیگری گاز می‌دهد؛ مسیر افزایش بی‌رویه سهمیه‌ها، گسترش بازارهای نوظهور، جذب مخاطبان عام و البته دشت‌کردن درآمدهای نجومی‌تر از فروش حق پخش و تبلیغات. در این فرمت جدید و شلوغ، تیم‌هایی پا به توپ شده‌اند که بسیاری از مردم دنیا حتی نام کشورهایشان را در نقشه هم ندیده‌اند؛ کشورهایی بدون تاریخ فوتبالی مشخص، بدون سبک بازی شناخته‌شده و حتی بدون جایگاهی حداقلی در حافظه جمعی فوتبال جهان. البته طراحان روابط عمومی فیفا این پدیده را با واژه‌های شیک و دهان‌پُرکنی مثل «دموکراتیزه‌شدن فوتبال» یا «عدالت ورزشی» کادوپیچ می‌کنند؛ اما منتقدان سرسخت و تحلیل‌گران ساختاری ترجیح می‌دهند نام واقعی‌اش را روی آن بگذارند: «گسترش بی‌رحمانه بازار مصرف». فیفا مدت‌هاست بیشتر شبیه به یک شرکت چندملیتی وال‌استریتی رفتار می‌کند تا یک نهاد ورزشی. منطق ساده است: هر تیم جدید، یعنی یک بازار جدید؛ هر بازار جدید، یعنی چند میلیون بیننده مشتاق پای تلویزیون؛ و هر بیننده جدید، یعنی چند ثانیه تبلیغ بیشتر و گران‌تر. نماد عینی این نگاه بیزینسی، همان پدیده‌ای است که نام لطیف، مهربانانه و انسان‌دوستانه Hydration Break (وقفه نوشیدن آب) را روی آن گذاشته‌اند. در دقیقه ۲۰ و ۷۰ هر مسابقه، داور ناگهان سوت می‌زند و بازی را متوقف می‌کند تا بازیکنان تجدید قوا کنند. در ظاهر، اقدامی کاملاً منطقی و ضروری برای حفظ سلامت ورزشکاران در گرماست؛ اما کارشناسان می‌گویند این وقفه‌ها گاهی درست زمانی رخ می‌دهند که یک تیم روی موج حملات سوار شده و ریتم مسابقه به اوج رسیده است. فوتبال، بیش از هر ورزش دیگری، زنده به Momentum است؛ همان جریان نامرئی و جادویی که گاهی یک تیم معمولی را ظرف پنج دقیقه به طوفانی سهمگین تبدیل می‌کند. حالا ناگهان سوت زده می‌شود، بازیکنان به خط می‌شوند، بطری‌های یک شرکت خاص باز می‌شوند، دوربین‌ها با زاویه مهندسی‌شده روی برندها زوم می‌کنند، تیزرهای تلویزیونی جان می‌گیرند و فوتبال چند دقیقه به کما می‌رود تا اسکناس‌ها کار خودشان را بکنند. شاید روزی برسد که در دقیقه ۳۰ مسابقه هم چیزی به نام Snack Break  تعریف شود و بازیکنان وسط یک ضدحمله مرگبار، برای خوردن یک ویفر خاص کنار زمین بروند! جهان تجارت ورزش مدت‌هاست فهمیده که هر توقف، یک فرصت طلایی برای درآمدزایی است.

  • با تمام این اوصاف، بخش حیاتی جذابیت جام جهانی هنوز در زمین فوتبال و چمن سبز خلاصه نمی‌شود. بخش عمده‌ای از این جادو روی سکوهاست، در دل خیابان‌های شهرهای میزبان و در طنین صدای مردمی که با تمام وجود یک نام، یک سرود یا یک رویای جمعی را فریاد می‌زنند. آمریکایی‌ها را تماشا کنید؛ وقتی آهنگ قدیمی و نوستالژیک Take Me Home, Country Roads جان دِنوِر در ورزشگاه طنین‌انداز می‌شود، پیر و جوان، زن و مرد، سفید و سیاه، مهاجر و بومی هم‌صدا می‌شوند نه به خاطر اینکه این آهنگ برترین شاهکار تاریخ موسیقی است، بلکه به این دلیل که بخشی از «حافظه مشترک» و نخ تسبیح هویت آن‌هاست. آلمانی‌ها سرود ملی‌شان را که موسیقی‌اش ساخته‌ی یوزف هایدن بزرگ است، چنان با صلابت می‌خوانند که گویی در حال بازسازی شکوه تاریخی خود هستند. هلندی‌ها با وفاداری بی‌مانندی تمام استادیوم را به دریایی یکدست از رنگ نارنجی تبدیل می‌کنند؛ سکوهای طرفداران آرژانتین نماد عینی جنون، وفاداری و هویت شاعرانه گره‌خورده با فوتبال است. برزیلی‌ها با آن رقص سامبای جنون‌آمیز و طبل‌هایی که ضربان قلب استادیوم را تنظیم می‌کنند، فقر و ثروت را برای نود دقیقه در رنگ زرد طلایی ذوب می‌کنند. ژاپنی‌ها را ببینید؛ آن‌ها حتی تشویق کردنشان هم مانیفست نظم و احترام است؛ وقتی یک‌صدا و با هارمونی شگفت‌انگیز تیمشان را فریاد می‌زنند و در پایان بازی، فارغ از برد یا باخت، سکوها را مثل روز اول خلقت تمیز می‌کنند، در واقع دارند کارت پستالی از فرهنگ و تمدن کشورشان را به دنیا مخابره می‌کنند. نروژی‌ها با آن تشویق وایکینگی سهمگین و کوبنده، ارتعاشی در استادیوم می‌اندازند که تن هر حریفی را می‌لرزاند؛ گویی کل تاریخ و حماسه‌های اساطیری‌شان را در یک فریاد خلاصه کرده‌اند. انگار هر ملت در بستر جام جهانی، فرصتی یگانه پیدا می‌کند تا هویت جمعی‌اش را بازخوانی، کشف و به رخ جهان بکشد.

  • اما درست در همین نقطه از این درام فوتبالی، نوبت به ما می‌رسد. کشوری که تیم فوتبالش در این ضیافت بزرگ حضور دارد، اما توده‌های مردمش در خلوت و جلوت خود هنوز نمی‌دانند دقیقاً چه نسبت عاطفی، ساختاری یا ملی با این تیم دارند. پارادوکس عجیبی است؛ عده‌ای در دل آرزوی پیروزی تیم را دارند و عده‌ای دیگر، پنهان یا آشکار، آرزوی باختش را می‌کنند. هیچ‌یک از نمادهای این تیم به معنای واقعی کلمه، جمعی و وفاق‌آفرین نیست؛ نه سرودش، نه پرچمش و نه رفتارهایش. عده کثیری از جامعه اساساً دیگر هیچ پیوند ارگانیک و ارتباط عاطفی عمیقی با مفهوم «تیم ملی» در خود احساس نمی‌کنند. نتیجه این گسست، به تصویر کشیده‌شدن تلخ‌ترین و عریان‌ترین تابلوی ممکن از جامعه معاصر ایران است؛ ملتی که در بزرگ‌ترین جشن همبستگی ملت‌های جهان، بیشتر شبیه به یک «تماشاگر غریبه و بهت‌زده» است تا یک شرکت‌کننده مشتاق. در کشورهای دیگر، شما با تمام وجود حس می‌کنید که یک ملت، به مثابه یک کلِ منسجم، پشت سرمایه ورزشی‌اش ایستاده است؛ اما در ایران، اتمسفر به گونه‌ای است که گویی تیم و ملت در دو زمین بازی کاملاً متفاوت، با دو توپ مجزا و برای دو هدف متضاد مسابقه می‌دهند! ما امروز حتی روی ابتدایی‌ترین نمادهای مشترک جمعی‌مان توافق نداریم؛ نه بر سر یک روایت تاریخی مشترک، نه بر سر یک نماد بصری وفاق‌آفرین، نه بر سر سرودی که مو بر تن راست کند، نه خاطره‌ای که همه را بخنداند یا بگریاند و تلخ‌تر از همه، شاید حتی نه بر سر یک آینده مشترک. این وضعیت و این گسست روانی- اجتماعی، از خود مستطیل سبز و صعود و سقوط در جدول بسیار حیاتی‌تر است. فوتبال در اینجا صرفاً یک بازی نیست؛ یک آینه تمام‌قد جامعه‌شناختی است. آنچه در رفتار تماشاگران ما دیده می‌شود، دقیقاً همان چیزی است که در بطن جامعه جریان دارد. پس پیروزی‌ درخشان تیم ملی هلند برابر سوئد، تصاویری از حضور پادشاه و ملکه این کشور در رختکن تیم ملی هلند منتشر شد. صحنه‌ها تکان‌دهنده بود، اما نه به خاطر زرق‌وبرقش، بلکه به خاطر سادگی‌اش. نه خبری از نمایش‌های اغراق‌آمیز، تعظیم‌های تصنعی و دوربین‌کشی‌های جناحی بود، نه شعارهای حماسی توخالی، نه تقدس‌سازی‌های رادیکال و نه هیاهوی رسانه‌ای دستوری. پادشاه خیلی ساده آمد، دست داد، صمیمانه تشکر کرد، تبریک گفت، بازیکنان با اعتمادبه‌نفس لبخند زدند، همه در جایگاه طبیعی خود بودند و مرزها مشخص بود. احترام متقابل، بدون لایه‌های ریاکارانه، موج می‌زد؛ رابطه‌ای ارگانیک و نرمال میان نهاد قدرت و توده مردم. این صحنه چقدر برای ما غریب، دور و رشک‌برانگیز بود؛ چرا که سال‌هاست ما ایرانی‌ها در اتمسفری زیست می‌کنیم که در آن، بیش از آنکه واقعاً زندگی کنیم، در حال مقایسه کردن هستیم؛ بیش از آنکه در سرنوشت خود مشارکت کنیم، به تماشاگری منفعل بدل شده‌ایم و بیش از آنکه امیدوار باشیم، در حال حسرت خوردن هستیم.

  • جام جهانی ۲۰۲۶ شاید میلیاردها دلار سود خالص اقتصادی تولید کند، شاید رکوردهای بی‌سابقه‌ای در آمار بینندگان رسانه‌ای جابه‌جا کند و آگهی‌های بازرگانی بیشتری به ناف مخاطب ببندد؛ اما برای بسیاری از ایرانیان باریک‌بین، مهم‌ترین اتفاق این جام نه تعداد تیم‌هاست، نه فرمت مسابقات و نه حتی نام تیم قهرمانی که جام طلایی را بالای سر می‌برد. این جام، چه یک جشن باشکوه برای اعتلای فوتبال باشد و چه یک نمایشگاه تجاری بزرگ برای بلعیدن دلارها، یک کارکرد حیاتی برای ما دارد: تماشای ملت‌هایی که هنوز «ما» هستند؛ ملت‌هایی که هنوز می‌توانند در کنار هم، با یک زبان و یک خط فکری آواز بخوانند؛ ملت‌هایی که وقتی پرچمشان بالا می‌رود، قلب‌هایشان با یک ریتم می‌تپد و مفهوم هویت جمعی را در مسلخ سیاست و مصلحت گم نکرده‌اند. و شاید همین لحظه‌های کوتاه و گذرای فوتبال است که تلخ‌ترین، گزنده‌ترین و ریشه‌ای‌ترین پرسش را در ذهن ما ایرانیان زنده می‌کند: ما دقیقاً در کدام نقطه تاریخی، در کدام تندباد رویدادها، آن «ما»ی مشترکمان را گم کردیم؟