معنا در دل ناامیدی

123
پرسش از معنای زندگی در جهانی که از درون تهی و از بیرون مملو از بحران است، یکی از محوری‌ترین دغدغه‌های اندیشه‌ی مدرن است؛ دغدغه‌ای که در مواجهه با تجربه‌ی روزمره‌ی بی‌ثباتی، فرسودگی، و گسست‌های اجتماعی – فرهنگی، شدت بیشتری یافته است. شعر «آه من! آه زندگی!» والت ویتمن، با زبانی سرشار از شور، در برابر این جهانِ فرسوده می‌ایستد و به‌جای انکار تاریکی، از امکانِ آفریدن معنا در دل آن سخن می‌گوید. تئودور آدورنو در کتاب «اخلاق صغیر»، از موقعیتی بسیار متفاوت، یعنی از دل ناکامی تمدن مدرن و تجربه‌ی پسافاجعه، نشان می‌دهد چگونه زیستن اخلاقی (حتی در مقیاس کوچک) می‌تواند پاسخی باشد به جهانی که ساختارهای بزرگ معنا در آن فروپاشیده‌اند. سایمون کریچلی نیز در اثر «خیلی کم، تقریباً هیچ» از خلال تحلیل‌های پدیدارشناسانه و اگزیستانسیال، بر این نکته تأکید می‌کند که معنا نه امری مفروض، بلکه نتیجه‌ی ایستادگی در برابر فقدان و توان تبدیل کمترین امکانات به زمینه‌ای برای بقا است. این سه اثر، در حالی که از سه ژانر متفاوت (شعر، تأمل اخلاقی فلسفی و تحلیل نظری) برمی‌خیزند، در نهایت در نقطه‌ای مشترک به هم می‌رسند: پذیرش ناامیدی به‌مثابه بخش جدایی‌ناپذیری از وضعیت انسانی، و در عین حال تأکید بر امکانِ برساختن معنا در حدّ امکانات موجود، بی‌آن‌که به وعده‌های کلان یا نجات‌بخش تکیه کنند. آن‌ها با ترکیب نگاه انتقادی و حساسیت انسانی، نوعی معنای حداقلی اما پُرکشش را پیشنهاد می‌کنند؛ معنایی که نه از حذف تاریکی، بلکه از مواجهه‌ی بی‌واسطه با آن و یافتن روزنه‌های کوچکِ امکان، قوام می‌یابد.
۱- ویتمن: حضورِ آگاهانه به‌مثابه معنا
شعر «آه من! آه زندگی!» از تکرارِ پوچی و خودملامت‌گری آغاز می‌‌شود: «آه از خود من، منِ پیوسته در سرزنشِ خویش». این شعر در ظاهر شکوه‌ای از بیهودگی انسان در جهان است، همان بیهودگی، تکرار و هستی شکسته‌ای که در اندیشه خیام است. اما در پایان، پاسخ شاعر در ساده‌ترین و ژرف‌ترین جمله خلاصه می‌شود: «که تو اینجایی، که زندگی هست و هویت، و تو می‌توانی بیتی به آن بیفزایی». ویتمن معنا را نه در امر متعالی و نه در فرار از جهان، بلکه در مفهوم حضور و مشارکت می‌بیند. زندگی، مملو است از بی‌منطقی‌ها و تکرارها اعم از قطارهای بی‌پایانِ بی‌ایمانی‌، شهرهایی آکنده از نادانان، چشم‌هایی که بیهوده در پی نورند، اشیای پست، نبردی که همواره از نو آغاز می‌شود، نتایج اندکِ همه چیز، انبوه خلقِ فرسوده‌، سال‌های تهی و بی‌ثمرِ دیگران؛ اما باز هم «نمایشی نیرومند» است که ادامه دارد، و وظیفه‌ی انسان تنها افزودن «بیتی» به این متن بزرگ است. در واقع، آگاهی از بی‌معنایی شرطِ ایجاد معناست؛ همین‌جا است که شعر ویتمن از یک تأمل رُمانتیک فراتر می‌رود و جنبه‌ای اگزیستانسیالیستی می‌یابد و این نکته که معنای زندگی داده نمی‌شود، بلکه ساخته می‌شود و هر فرد، با حضور خود، بخشی از کل است.
۲- آدورنو: خرد در دل بی‌منطقی
آدورنو در کتاب «اخلاق صغیر» نیز در موقعیتی مشابه قرار دارد، اما زبانش فلسفی‌تر و تراژیک‌تر است. او در تفسیر ترانه‌ی فولکلور آلمانی به نام «میان کوه و دره عمیق» معتقد است که خرد فقط در ناامیدی و شور می‌تواند پابرجا بماند. تمثیل خرگوش‌ها در خوانش آدورنو، به یکی از دقیق‌ترین تصویرهای او از وضعیت سوژه‌ی مدرن تبدیل می‌شود. در این ترانه، خرگوش‌های کوچک در لحظه‌ی تهدیدِ مرگ‌، نه به نیروی عقلِ محاسبه‌گر متوسل می‌شوند و نه به مقاومت مستقیم؛ آن‌ها به کنشی متناقض‌نما روی می‌آورند: وانمود به مرگ برای حفظ زندگی. این کنش در ظاهر نوعی بی‌منطقی یا واکنش غریزی است، اما آدورنو در آن شکلی از خرد منفی را می‎بیند؛ خردی که در دنیایی وارونه، ناچار است برای بقای خود به عمل وارونه متوسل شود. برای آن‌که از دیوانگی عینی نجات یابیم، به بی‌منطقی نیاز داریم. باید مثل آن دو خرگوش باشیم: وقتی تیر شکارچی شلیک می‌شود، دیوانه‌وار وانمود کنیم که مُرده‌ایم و سپس خودمان را جمع کنیم و اگر هنوز نفس هست، فرار کنیم. خرگوش‌های عاجز با آن کنش خودشان، حتی شکارچی را نیز رهایی می‌بخشند، چرا که گناه او را غارت کرده‌اند. در این نگاه، عقلِ روزمره خود بخشی از دیوانگی ساختاری جهان مدرن است. بقا و رهایی، تنها از خلال حرکتی غیرمنطقی ممکن می‌شود، مانند خرگوشی که خود را مُرده وانمود می‌کند تا زنده بماند. آدورنو با این تمثیل، امکانی برای نوعی خردِ منفی ترسیم می‌کند؛ خردی که نه با انکارِ واقعیت، بلکه با پذیرش ناامیدی، شکلی از مقاومت می‌آفریند. این خرد، مانند پاسخ ویتمن، درونِ وضعیتِ بحرانی متولد می‌شود. هر دو اندیشمند، هرچند از دو سوی متفاوتِ مدرنیته (ویتمن از ایمان به فردیت دموکراتیک، آدورنو از نقد جامعه‌ی توده‌ای)، بر یک نکته اتفاق نظر دارند: معنا نه در پیروزی بر شرایط، بلکه در تحمل آگاهانه‌ی آن‌هاست.
۳- کریچلی: معنا پس از مرگِ معنا
سایمون کریچلی در کتاب «خیلی کم، تقریباً هیچ»، این مسئله را به سطحی متافلسفی می‌برد. او از خود می‌پرسد: اگر مرگِ خدا و زوالِ ارزش‌های مطلق را بپذیریم، آیا هنوز می‌توان از معنا سخن گفت؟ پاسخ او نزدیک به ویتمن و آدورنو است، اما با زبانی اخلاقی و هستی‌شناختی:
• مرگ، به‌جای پایان، یادآورِ محدودیت وجودی ماست.
• معنا، نه از مطلق، بلکه از پذیرش تناهی برمی‌خیزد.
• و اخلاق، از ناتوانی زاده می‌شود، نه از قدرت.
کریچلی معتقد است امید اخلاقی تنها از دل ناامیدی ممکن است؛ وقتی دیگر معنای مطلقی در کار نیست، معنا را باید در جزئیات ساخت. در این شرایط، ادبیات برای کریچلی همان نقشی را دارد که شعر برای ویتمن و ترانه برای آدورنو: میدانِ تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی تناهی. ادبیات ما را در برابر مرگ و پوچی نگه می‌دارد، بدون آن‌که پاسخی قطعی دهد. کریچلی از درون نیهیلیسم به نوعی اخلاق جدید می‌رسد؛ نه اخلاق مبتنی بر قانون، بلکه اخلاق پاسخ‌گویی به دیگری. او متأثر از لویناس معتقد است انسان زمانی اخلاقی است که ناتوانی، آسیب‌پذیری و مرزهای خود را ببیند. به بیان زیبای کارگردان روسی آندری تارکوفسکی:
«بگذار ناتوان باشند همچون کودکان؛ که ناتوانی حقیقتی سترگ است و نیرومندی هیچ نمی‌ارزد. آدمی آنگاه که زاده می‌شود، نازک‌دل و رام است، اما چون به مرگ نزدیک می‌گردد، سخت و بی‌حس می‌شود. درخت نیز هنگامی که می‌روید، نرم و انعطاف‌پذیر است، و آنگاه که خشک و سخت گردد، مرگش فرارسیده است. سختی و صلابت، همراهانِ مرگ‌اند؛ و نرمی و ناتوانی، نشانه‌های تازگیِ هستی. زیرا آنچه سخت شود، هرگز پیروز نخواهد شد.»
کریچلی بیان می‌کند که در برابر مفهوم هیچ، پاسخ ما باید مسئولیت باشد، نه انکار یا فرار. وقتی می‌پذیریم که معنای مطلقی وجود ندارد، تازه می‌توانیم معنا را در جزئیات بسازیم، در توجه به دیگری، در عمل کوچک، در گفتار روزمره. از همین‌جاست که اخلاق از دل ناامیدی برمی‌خیزد. ادبیات به‌عنوان تمرین اخلاقی است چراکه ادبیات ما را وادار می‌کند در موقعیت دیگری زندگی کنیم، تخیل کنیم و رنج دیگری را حس کنیم و در نتیجه، ادبیات خودش نوعی تمرین برای اخلاقی‌بودن است.
۴- نتیجه‌گیری: نور در میان سایه‌ها
ویتمن، آدورنو و کریچلی هر سه در دل تجربه‌ی مدرن، از فروپاشی معنا سخن می‌گویند. برای ویتمن، پاسخ به این بی‌معنایی در آفرینشِ بیتی تازه است؛ نوعی مشارکت شاعرانه در تداوم جهان. برای آدورنو، در حرکتِ بی‌منطقی خردمندانه است و نوعی وانمود به مرگ برای حفظ زندگی. برای کریچلی، در پذیرشِ تناهی و اخلاقِ مسئولیت در برابر دیگری است. این سه موضع، در عین تفاوت، بر یک اصل استوارند: پذیرش ناامیدی به‌عنوان شرط معنا. ویتمن از دلِ شک، به امید انسانی و سکولار می‌رسد؛ آدورنو از دلِ نقد، به لحظه‌ای از خرد در شور و بی‌منطقی؛ و کریچلی از دلِ نیست‌انگاری، به اخلاقی از فروتنی و گوش‌دادن. در همه‌ی آن‌ها، معنا دیگر امری داده‌شده نیست، بلکه پاسخی است کوچک، موقتی و انسانی به جهان.
این سه موضع، در ظاهر جدا اما در ژرفا هم‌صدا، همه بر امکان آگاهی در دل تاریکی تأکید دارند. در همین‌جاست که مفهوم ژاپنی کومورِبی (komorebi) معنا می‌یابد؛ واژه‌ای که به آن لحظه‌ی شاعرانه اشاره دارد که نور خورشید از لابه‌لای شاخه‌های درختان می‌تابد و در زمین سایه‌روشن می‌سازد. از دید فلسفی، کومورِبی استعاره‌ای است از نوعی حضور در فقدان؛ نوری که فقط از خلال سایه قابل دیدن است. همان‌گونه که در جهان ویتمن، معنا از دل پوچی می‌جوشد، در جهان آدورنو خرد از دل بی‌منطقی زاده می‌شود، و در اندیشه‌ی کریچلی اخلاق از دل ناتوانی می‌روید، کومورِبی نیز نشان می‌دهد که زیبایی و معنا نه در حذف تاریکی، بلکه در همزیستی با آن پدید می‌آید. از این منظر، هر سه متفکر، به شکلی متفاوت، فیلسوفان کومورِبی هستند. کومورِبی نه صرفاً استعاره‌ای زیباشناختی، بلکه صورت‌بندی حسی و ادبی همان ایده‌ی بنیادینِ معنا در دل ناامیدی است؛ نوری که بی‌سایه نمی‌تابد و امیدی که جز از دل محدودیت نمی‌جوشد. در جهانی تهی و مملو از بحران، شاید همین کومورِبی (همین لحظه‌ی گذرا از روشنایی میان شاخه‌های تیره) یادآور آن باشد که هنوز می‌توان بیتی به این جهان افزود، حرکتی کرد، و پاسخی داد. در چنین جهانی شاید همین «هیچ» بستری باشد برای ساختن «همه‌چیز».