
فوتبال، آیینِ بیقراریست… روایتیست مقدس از تمنای دل بر لبه سبز زندگی. در زمین بازی، مثل جادههای زندگی، همه میدوند؛ بعضیها برای گل زدن، بعضیها برای دفاع از دلهای شکسته، و بعضیها فقط برای اینکه جا نمانند.
فوتبال، فقط یک بازی نیست… گاهی توپ به تیرک میخورد، درست همان لحظهای که امید بستهای، و گاهی از زاویهای غیرممکن، گل میشود… درست مثل معجزههایی که زندگی ناگهان رو میکند.
مربیاش شبیه روزگار است: گاهی تشویقت میکند، گاهی تو را بیرون میکشد بیآنکه بفهمی چرا، اما باید یاد بگیری این بازی ادامه دارد.
فوتبال، آیینهایست از امید، از اشک، از لبخند، از تیمی که یاد میگیری با آن همدل باشی، و قلبی که حتی اگر بشکند، باز هم عاشق بازی میماند. فوتبال، همان عشق خاموشیست که در دل هر ثانیه میتپد، شبیه دلدادگیهای بیکلام… که با هر پاس، پیامی میفرستی، و با هر شوت، دلت را به تیرکِ تقدیر میکوبی.
چه بسیار گلهایی که در ثانیههای پایانی زدهایم، و چه رؤیاهایی که در دقیقه نود شکستهاند… اما مگر عشق، چیزی جز همین بیقراریهاست؟ جز تکرار هزاربارهی تلاش، حتی در دلِ شکست؟
زندگی هم همین است. زمینی بیانتها که در آن میدوی، گاه تنها، گاه در کنار یارانی که نیمی از جانند، و قلبی که نه فقط برای پیروزی، که برای بازی کردن با شرافت، میتپد. در فوتبال همهچیز در اختیار تو نیست، و البته همه شکستها سزاوارِ دلسردی نیست… گاه تو میدوی، اما تقدیر، توپ را به سویی دیگر روانه میکند؛ و گاه از سستیِ ضربهای، گلِ بزرگی زاده میشود. وقت اضافه دارد، بسان زندگی فرصتی دوباره برای جبران اشتباهات… و پنالتیهایی که باید با دل پشت توپ ایستاد، نه فقط با پا…
همیشه چشمبهراه لحظهای جادویی هستی، لحظهای که توپ، آرام به تور مینشیند… و زندگی، با همان سکوتِ کوتاهِ پس از گل، برای چند ثانیه، کامل میشود.
چه بسیار دقایقی که در سکوتِ نفسگیرِ واپسین، شعلهی امید از نو زبانه میکشد، و چه بسیار لحظاتی که ثمرِ رنج، در یک لحظه، بر باد میرود… همین است ذاتِ زندگی، و مگر عشق، چیزی جز زیستن در این تردیدِ شیرین است؟
فوتبال را نه برای پیروزی، که برای لحظههایی باید زیست، که دل در میدان میتپد. از سوت آغاز تا اشک آخر، نگاهت، از آنسوی سکوها، به جان کسی گره میخورد، که میفهمد این بازی، نه از آنِ پا، که از آنِ دل است…