در ایران، زمان نه گوهری کمیاب، بلکه هچون کالایی بیارزش در رفتار اجتماعی، فرهنگی و حتی اداری به حراج گذاشته شده است. گویی زمان موجودی بیجان و بیاثر تلقی میشود که میتوان آن را کُشت، اتلاف کرد، یا به تعویق انداخت، بیآنکه بهای آن پرداخت شود. در نظام اداری، تاخیر امری طبیعی است. در وعدهها، “بعداً”، “فردا”، یا “انشاءالله” تبدیل به مفاهیمی تهی از تعهد زمانی شدهاند. جایی که زمان نه ابزار پیشرفت، که وسیلهی تعلیق و انتظار است. بیارزشی زمان در ایران، نشانهی تعلیق مداوم آینده است؛ آیندهای که همواره به تاخیر میافتد، گویی که قرار نیست هرگز فرا رسد. این تعلیق، انسان ایرانی را در نوعی اکنونزدگی گرفتار کرده است؛ اکنونی که نه سرشار از زندگی است و نه حامل حرکت، بلکه مملو از درنگ، معطلی و بیتصمیمی است. در فلسفهی غرب، بهویژه نزد هایدگر، زمان با “بودن” گره خورده است؛ انسان در نسبت با زمان است که معنای هستی خود را مییابد. اما در فرهنگ ما، این نسبت به شکل معکوس برقرار شده است: بودن ما، گویی در فرار از زمان تعریف میشود؛ نه در ساختن آن. زمان، نه بستر کنش، که قربانی بیکنشی است. تا زمانی که نگاه ما به زمان، نگاه به چیزی بیرونی، قابل مصرف و بیارزش باشد، توسعه، صرفاً مفهومی انتزاعی باقی خواهند ماند.