در صدف خاموش زمان (مرثیه‌ای برای مادرم)

ای هم‌ریشه با خاک و نور،
تو را در موسیقی باد بازمی‌جویم،
آن‌گاه که از معابر شاخساران کهن عبور می‌کند.
و در خلوت رازآلود شب، به تماشایت می‌نشینم،
آنگاه که اختران، بر بساط فلک می‌درخشند.
تو را می‌ستایم
نه چونان معبودی دوردست،
بلکه چون حضوری در ناپیدای
جان، چون نهری زلال و ازلی
که مرا به خویش بازمی‌خواند.
و اکنون
در غیاب سنگین تو،
جهان طنین تهی خویش را
تکرار می‌کند؛
گویی هستی، بی‌نام تو،
از معنا تهی‌ست.
اینک که لب به خاموشی سپرده‌ام،
باز این تویی که در سکوتم جاری است.
من دیگر با خاطره‌ها نفس می‌کشم نه با زندگی.
ای مادر،
ای ماه تابانم،
ای آن‌که رفتنت
نه پایان،
که آغازِ غربتی است بی‌کران.