گسست از زیست‌جهان: تبیین پدیدارشناختیِ «کوریِ واقعیت» در اندیشه نخبگان

IMG_2362

یکی از پارادوکس‌های حیات سیاسی و اجتماعی، ناتوانی برخی متفکران و نظریه‌پردازان در درک واقعیت‌های ملموس جامعه است. این «نابینایی» نه یک نقص هوشی، بلکه نتیجه‌ی نوعی «درخودماندگی نظری» و گسست از «زیست‌جهان» است. در سنت پدیدارشناسی، شعار محوری ادموند هوسرل، «بازگشت به خودِ اشیا» بود. این فراخوان، دعوتی بود برای کنار نهادنِ پیش‌فرض‌های انتزاعی و مواجهه‌ی مستقیم با جهان آن‌گونه که پدیدار می‌شود. با این حال، تاریخ اندیشه شاهد ظهور متفکرانی است که در میانه‌ی بحران‌های عظیم اجتماعی و سیاسی، از درک ساده‌ترین واقعیت‌های پیرامون عاجز می‌مانند. پدیدارشناسی این وضعیت را نه یک خطای محاسباتی، بلکه یک بحران در «آگاهی معطوف به جهان» قلمداد می‌کند.

هوسرل در آثار متأخر خود از مفهوم «زیست‌جهان» سخن می‌گوید؛ لایه‌ای از تجربه که پیشانظری و مبنای تمام فعالیت‌های انسانی است. متفکر زمانی دچار کوری می‌شود که «جهان نمادها» (نظریات، آمارها و ایدئولوژی‌ها) را جایگزین «جهان تجربه» کند. در این حالت، واقعیت‌های ملموس (مانند فقر یا خشم عمومی) تنها زمانی «واقعی» تلقی می‌شوند که در قالب فرمول‌های نظری بگنجند. متفکر در یک «هندسه کاذب» از اجتماع زندگی می‌کند و پیوند ارگانیک خود را با نبض زنده جامعه از دست می‌دهد.

پدیدارشناسی به ما می‌آموزد که آگاهی همیشه «آگاهی از چیزی» است. اما این آگاهی می‌تواند دچار رسوب شود. وقتی یک متفکر سال‌ها در یک ساختار فکری خاص (مثلاً مارکسیسم کلاسیک، لیبرالیسم ارتدوکس یا بنیادگرایی دینی) غوطه‌ور می‌شود، لایه‌های نظری بر روی چشمان او رسوب می‌کنند. این لایه‌ها اجازه نمی‌دهند پدیدارهای نوظهور به همان شکلی که هست دیده شوند. در این وضعیت، متفکر به جای مشاهده، به تطبیق روی می‌آورد؛ او واقعیت را نمی‌بیند، بلکه به دنبال تکه‌هایی از واقعیت می‌گردد که مؤید تئوری اوست.

از منظر مارتین هایدگر، انسان موجودی است که همواره در درگیری عملی با جهان تعریف می‌شود. متفکرانی که از عرصه عمل  فاصله گرفته و به تماشاگران محض تبدیل شده‌اند، دچار نوعی «کوریِ تئوریک و وجودی» می‌شوند. آن‌ها جهان را از دور (به مثابه یک ابژه برای مطالعه) می‌بینند، نه از درون به مثابه جایی برای زیستن.  وقتی «درد اجتماعی» از یک تجربه وجودی به یک «دیتای آماری» تقلیل یابد، ماهیت پدیدارشناختی خود را برای متفکر از دست می‌دهد. در نتیجه، او نمی‌تواند ابعاد فاجعه‌بار یک سیاست اقتصادی یا اجتماعی را درک کند، چون «بدن» او در معرض پیامدهای آن نیست. موریس مرلوپونتی تأکید داشت که ما جهان را نه با ذهن، بلکه با تمام وجود و بدنمان درک می‌کنیم. متفکری که در فضاهای ایزوله و نخبگانی (قلمروهای امن جغرافیایی و طبقاتی) زیست می‌کند، فضای زیسته او با عامه مردم متفاوت است. این تفاوت در مکان، منجر به تفاوت در افق دید می‌شود. کوری نسبت به واقعیت، در واقع محدودیتی است که فضای زیسته بر ادراک متفکر تحمیل کرده است. او صادقانه «نمی‌بیند»، چون پدیدارهای کوچه و خیابان در افق ادراکی او جایی ندارند. کوری برخی متفکران نسبت به واقعیت‌های سیاسی و اجتماعی، محصول پیروزی «ایده» بر «پدیدار» است. زمانی که تئوری از یک «نورافکن برای دیدن» به یک «چهارچوب برای محدودکردن» تبدیل شود، متفکر در دام نوعی ایدئالیسم ذهنی می‌افتد که او را از درک دگرگونی‌های عینی ناتوان می‌سازد. راه درمان این کوری، بازگشت به «اپوخه» پدیدارشناختی است؛ یعنی تعلیق تمام یقین‌های نظری و تلاش برای مواجهه‌ای عریان، بی‌واسطه و شجاعانه با جهان پدیدارها.