
سالها، تمام تمنای من در انحنای خوشدست یک دستهی مشکی و جادوی کارتریجهایی خلاصه میشد که درگاهی رو به جهانهای موازی بودند. SEGA برای من صرفاً یک کنسول نبود؛ معماری رویاهایی بود که تابستانهای داغ را به خنکای ماجراجوییهایی بیمرز پیوند میزد. در آن روزگار، SEGA مأمنی بود برای زیستن در رویاها؛ خلوتی پرنور که چون پناهگاهی امن، مرا از تشویش دنیای بیرون میرهاند و در آغوش آرامش بازی غرق میکرد. من در میان مدارها و کدهای آن دستگاه، آموختم که بازی میتواند از یک «اسباببازی» ساده به یک زبان روایت بدل شود؛ زبانی که در هیچ دفترچهی راهنمایی نوشته نشده بود. در کشاکش مراحل پیچیده بازیها، تردیدهای اخلاقی، سردرگمیهای هستی و لذت ناب حل معما را لمس کردم و یافتم که سرشت راستین بشر، فراتر از کلیشههای مرسوم، در ایستادگی و انتخابهای دشوار معنا مییابد. همان تجربهها، درگاهی شدند که روح مرا به وادی فلسفه، هنر و اندیشه گشود. هنوز هم طنین غریب موسیقی Streets of Rage در جانم باقی است و گویی ضربآهنگِ هستیام را تنظیم میکند. خاطرهی ماجراجوییهای غبارآلود غرب وحشی در Sunset Riders و نبردهای خونین و پرشکوه در دنیای قدیم و جدید Mortal Kombat تنها تصاویری گذرا نیستند؛ بلکه ریشههای نگاه زیباییشناسانهی من به هنر و نبرد همیشگی میان خیر و شر است. جهان پررنگ، شورانگیز و بیباک Sonic دریچهای به غایت سرعت و شادمانی بود. آن جوجهتیغی آبی قشنگ با وزشِ تندباد حضورش، نهتنها چشمانم را به ضیافت رنگها میبرد، بلکه استعارهای بود از رهایی و جسارت گذشتن از سد زمان. آن پیکسلهای درخشان، آموزگاران خاموش من بودند. شیفتهی آن تکنولوژی بودم که میخواست برای ما «جهان» بسازد. SEGA برای من پناهگاه دنجی بود که در آن، سکوت و بیطرفی معنا نداشت. امروز اگرچه آن سالها سپری شدهاند، اما دنیایی که با آن بزرگ شدم هنوز در من زنده است. بازیها به انتها میرسند، اما پیام آن لحظات و نوری که در تاریکترین گوشههای حافظهام ساطع میکنند، هرگز خاموش نخواهد شد.