آنارشی، ادراک و آتش؛ ابعاد جنگ ۲۰۲۶ از منظر واقع‌گرایی نوکلاسیک

Picture1

۱- تحولات ژئوپولیتیکی ناشی از جنگ امریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی و آتش‌بس‌ متعاقب آن، بستری مناسب برای بازاندیشی در مورد پویایی‌های قدرت در نظام بین‌الملل فراهم کرده است. برخلاف تبیین‌های کلاسیک رئالیستی که عمدتاً بر توزیع مادی قدرت تمرکز دارند، رویکرد واقع‌گرایی نوکلاسیک بر این فرض استوار است که تأثیر ساختار نظام بین‌الملل بر سیاست خارجی دولت‌ها از طریق متغیرهای مداخله‌گر داخلی، ادراک نخبگان سیاسی، ظرفیت دولت و محدودیت‌های اجتماعی فیلتر می‌شود. واقع‌گرایی نوکلاسیک به‌عنوان یکی از مهم‌ترین رویکردهای نظری در مطالعات روابط بین‌الملل، ضمن پذیرش این فرض بنیادین که ساختار آنارشیک نظام بین‌الملل و توزیع قدرت میان دولت‌ها مهم‌ترین محدودیت‌ها و فرصت‌های خارجی را برای کنشگران فراهم می‌کند، استدلال می‌کند که تأثیر این عوامل ساختاری به‌صورت مستقیم و یکسان بر رفتار دولت‌ها منعکس نمی‌شود، بلکه از طریق مجموعه‌ای از متغیرهای داخلی نظیر ادراک و برداشت رهبران سیاسی از محیط بین‌المللی، ظرفیت دولت در بسیج منابع ملی، ساختار نهادهای سیاسی و بوروکراتیک، میزان انسجام نخبگان و فشارهای اجتماعی و داخلی فیلتر می‌شود. از این منظر، واکنش متفاوت دولت‌ها به شرایط و تهدیدهای مشابه بین‌المللی را نمی‌توان صرفاً با ارجاع به ساختار نظام بین‌الملل توضیح داد، بلکه باید نقش میانجی عوامل داخلی را نیز در تحلیل مدنظر قرار داد. بنابراین، واقع‌گرایی نوکلاسیک با تلفیق متغیرهای سطح نظام و سطح دولت، چارچوبی تحلیلی برای فهم چگونگی تبدیل فشارهای خارجی به تصمیمات سیاست خارجی فراهم می‌آورد و می‌کوشد شکاف میان تبیین‌های ساختاری و واقعیت‌های پیچیده سیاست خارجی دولت‌ها را پر کند. این رویکرد به همین دلیل از قدرت تبیینی بالایی در تحلیل رفتار دولت‌ها در محیط بین‌المللی برخوردار بوده و امروزه یکی از چارچوب‌های نظری پرکاربرد در پژوهش‌های سیاست خارجی و امنیت بین‌الملل محسوب می‌شود. از این منظر، جنگ ۲۰۲۶ صرفاً یک رویارویی نظامی میان بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای نبود، بلکه بازتابی از تعامل پیچیده میان توزیع قدرت جهانی، محاسبات امنیتی بازیگران و محدودیت‌های داخلی آنان محسوب می‌شود.

۲- در چارچوب واقع‌گرایی نوکلاسیک، سیاست خارجی ایالات متحده را نمی‌توان صرفاً بر مبنای جایگاه ساختاری این کشور در نظام بین‌الملل توضیح داد. متغیرهای داخلی، شکاف‌های ایدئولوژیک و رقابت‌های نخبگانی نقش تعیین‌کننده‌ای در نحوه ترجمه قدرت ساختاری امریکا به رفتار خارجی ایفا می‌کنند. جنگ ۲۰۲۶ شکاف دیرینه موجود در سیاست خارجی امریکا میان دو گرایش عمده را آشکار ساخت: از یک سو، جریان‌های هژمونیک و مداخله‌گرا که حفظ اعتبار بازدارندگی امریکا را مستلزم اعمال فشار حداکثری و تحمیل نتایج قاطع می‌دانند؛ و از سوی دیگر، جریان‌های عمل‌گرا و ملی‌گرا که بر محدودسازی هزینه‌های خارجی و اجتناب از جنگ‌های فرسایشی تأکید دارند. در این چارچوب، بخش مهمی از نخبگان محافظه‌کار امریکایی آتش‌بس را به‌عنوان عدم تبدیل برتری نظامی به دستاورد سیاسی پایدار ارزیابی کردند. از دیدگاه آنان، تداوم برخی مؤلفه‌های قدرت راهبردی جمهوری اسلامی، به‌ویژه در حوزه موشکی و هسته‌ای، می‌تواند به تضعیف اعتبار بازدارندگی امریکا و متحدانش منجر شود. در مقابل، منتقدان جنگ در اردوگاه دموکرات‌ها بر هزینه‌های اقتصادی، مخاطرات انرژی و نبود راهبرد خروج شفاف تأکید کردند. بدین ترتیب، دولت ترامپ با یک معمای کلاسیک واقع‌گرایانه مواجه شد: چگونه می‌توان میان حفظ اعتبار بین‌المللی و محدودسازی هزینه‌های مادی قدرت تعادل برقرار کرد؟ این وضعیت نشان می‌دهد که حتی در شرایط برتری نسبی ساختاری، سیاست خارجی امریکا بیش از گذشته تحت تأثیر محدودیت‌های داخلی قرار گرفته و اجماع سنتی پیرامون نقش جهانی واشنگتن با فرسایش مواجه شده است.

۳- از دیگر پیامدهای مهم جنگ ۲۰۲۶، می‌توان به فشارهای داخلی و محدودیت‌های خارجی بر دولت اسرائیل اشاره کرد. ناکامی در تحقق اهداف کلان جنگ، به ویژه حذف کامل ظرفیت‌های موشکی و هسته‌ای جمهوری اسلامی، سبب شد دولت نتانیاهو با موج فزاینده‌ای از انتقادات داخلی مواجه شود. گروه‌های سیاسی مختلف و جریان‌های اجتماعی در اسرائیل، ناکامی در بازدارندگی مؤثر و هزینه‌های اقتصادی و انسانی ناشی از جنگ را به عنوان ضعف راهبردی دولت قلمداد کردند. این فشارها، فضای سیاسی داخلی را به شدت متشنج کرده و گفتمان دولت فعلی را در معرض بحران مشروعیت قرار داده است. همزمان، امریکا با اتخاذ موضعی محتاطانه، تلاش کرد از تشدید درگیری‌ها جلوگیری کند و مانع از هرگونه جنگ یا تنش جدید اسرائیل با دیگر بازیگران منطقه‌ای شود. فشار واشنگتن، به ویژه در زمینه جلوگیری از حمله مستقیم به جمهوری اسلامی یا گسترش درگیری‌ها در لبنان، محدودیت‌های عملی فراوانی بر توانمندی‌های نظامی اسرائیل افزود و محاسبات هزینه ـ فایده دولت را تغییر داد. این ترکیب فشارهای داخلی و ملاحظات بین‌المللی نشان می‌دهد که تصمیمات امنیتی اسرائیل دیگر تنها تابع منطق نظامی و بازدارندگی نیست، بلکه تحت تأثیر عوامل سیاسی و دیپلماتیک قرار دارد و آینده سیاسی و گفتمان دولت نتانیاهو با مخاطرات جدی مواجه شده است.

۴- هدف بنیادین دولت‌ها در نظام بین‌الملل آنارشیک، تأمین بقا و حداکثرسازی امنیت است. بر این مبنا، تفکیک میان سطح «راهبردی-بین‌المللی» جمهوری اسلامی و سطح «اجتماعی-داخلی» ایران بسیار حائز اهمیت است. از منظر خارجی، ایران در مواجهه با فشارهای نظامی، تحریم‌های اقتصادی و تهدیدهای امنیتی، کوشیده است بخشی از ظرفیت‌های بازدارندگی خود را حفظ و بازتولید کند. تداوم توانمندی‌های موشکی، حفظ بخشی از زیرساخت‌های هسته‌ای و استمرار شبکه‌های نفوذ منطقه‌ای، در مجموع به افزایش هزینه‌های هرگونه اقدام حداکثری علیه ایران منجر شده و نوعی بازدارندگی را شکل داده است. در این معنا، حتی در شرایط فرسایش و آسیب جنگی برخی زیرساخت‌های نظامی، صنعتی و اقتصادی، منطق بقا در سطح نظام بین‌الملل تا حدی از طریق حفظ قابلیت‌های تهدید و پاسخ تضمین شده است. با این حال، این موفقیت نسبی در سطح راهبردی، واجد پیامدهای پیچیده و عمدتاً نامتقارن در سطح داخلی بوده است. فشارهای اقتصادی ناشی از تحریم‌ها، وضعیت سخت و صعب معیشتی پساجنگ ۲۰۲۶ و تنش پایدار خارجی، به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم بر ساختار رفاه، توزیع منابع و کیفیت زندگی شهروندان اثر گذاشته و شکاف‌های اجتماعی و اقتصادی را تشدید کرده است. از این منظر می‌توان از یک «خصیصه ژانوسی» در تجربه دولت-جامعه در ایران سخن گفت: چهره‌ای که در سطح خارجی از بقا و بازدارندگی حکایت دارد و چهره‌ای دیگر که در سطح داخلی با هزینه‌های فزاینده معیشتی، فرسایش سرمایه اجتماعی و کاهش رفاه عمومی همراه است. در نتیجه، اگرچه از منظر امنیت ملی سخت‌افزاری، سیاست‌های اتخاذشده می‌تواند در چارچوب منطق بقا قابل فهم باشد، اما از منظر جامعه‌شناختی و اقتصاد سیاسی، پیامد آن شکل‌گیری نوعی شکاف ساختاری میان «دولت بازدارنده در بیرون» و «جامعه‌ی متحمل هزینه در درون» است.

۵- کشورهای عربی حوزه خلیج فارس در جریان این بحران با نوعی پارادوکس امنیتی مواجه شدند. این کشورها از یک سو به حمایت امنیتی ایالات متحده وابسته‌اند و از سوی دیگر، توسعه اقتصادی آن‌ها به ثبات منطقه‌ای و امنیت مسیرهای انرژی وابسته است. اختلال در مسیرهای دریایی و هوایی، خروج نخبگان اقتصادی و افزایش هزینه‌های حمل‌ونقل و ناامنی ناشی از احتمال گسترش جنگ، نشان داد که امنیت اقتصادی این کشورها به شدت آسیب‌پذیر است. در چنین شرایطی، رهبران عربی دریافتند که اتکای صرف به چتر امنیتی امریکا نمی‌تواند تضمین‌کننده امنیت بلندمدت باشد. واقع‌گرایی نوکلاسیک پیش‌بینی می‌کند که دولت‌ها در مواجهه با چنین شرایطی به سمت راهبردهای موازنه‌سازی نرم و چندجانبه‌گرایی عمل‌گرایانه حرکت کنند. افزایش تلاش‌های میانجی‌گرانه (با مساعدت عمان و پاکستان)، گسترش کانال‌های ارتباطی با تهران و حمایت از روندهای تنش‌زدایی را می‌توان در همین چارچوب تحلیل کرد. هدف اصلی این کشورها نه پیروزی یک طرف در منازعه، بلکه جلوگیری از تبدیل شدن منطقه به میدان رقابت فرسایشی قدرت‌های بزرگ است.

۶- یکی از مهم‌ترین ابعاد این بحران، تأثیر آن بر ساختار کلان نظام بین‌الملل است. واقع‌گرایی نوکلاسیک ضمن پذیرش اهمیت توزیع قدرت، بر نقش ادراک بازیگران از روندهای ساختاری نیز تأکید می‌کند. جنگ ۲۰۲۶ در شرایطی رخ داد که نظام بین‌الملل پیشاپیش در مسیر گذار از الگوی هژمونی نسبی امریکا به سمت توزیع گسترده‌تر قدرت قرار داشت. در این چارچوب، چین و روسیه بدون ورود مستقیم به جنگ توانستند از پیامدهای ژئوپولیتیکی بحران بهره‌برداری کنند. برای روسیه، درگیر شدن منابع و توجه غرب در خاورمیانه می‌توانست بخشی از فشارهای راهبردی بر جبهه اروپا را کاهش دهد. برای چین نیز بحران مزبور اهمیت مسیرهای جایگزین انرژی، ابتکارهای ترانزیتی اوراسیایی و همکاری‌های بلندمدت اقتصادی با بازیگران منطقه‌ای را افزایش داد. البته نتیجه‌گیری درباره ظهور کامل یک «نظم پسا‌امریکایی» هنوز زودهنگام است. با این حال، جنگ ۲۰۲۶ را می‌توان یکی از نشانه‌های فرسایش تدریجی توانایی امریکا در اعمال اراده یک‌جانبه بر محیط‌های امنیتی پیچیده دانست.

۷- در سطح ساختاری، جنگ ۲۰۲۶ را می‌توان به‌عنوان یک شوک ژئوپلیتیکی در نظام بین‌الملل تحلیل کرد که از طریق افزایش ناامنی در خاورمیانه، اختلال در مسیرهای انتقال انرژی و تشدید ریسک‌های امنیتی در گلوگاه‌های حیاتی مانند تنگه هرمز، پیامدهای گسترده‌ای بر اقتصاد سیاسی جهانی برجای گذاشت. در این چارچوب، افزایش قیمت نفت و نوسانات بازار انرژی نه صرفاً یک واکنش اقتصادی کوتاه‌مدت، بلکه بازتابی از بازتوزیع ریسک در سطح سیستم بین‌الملل محسوب می‌شود. اروپا، به‌عنوان بازیگری که همچنان به‌طور نسبی به واردات انرژی از منطقه خلیج فارس وابسته است، با ترکیبی از شوک انرژی، فشارهای تورمی و افزایش هزینه‌های امنیتی مواجه شد. با این حال، در چارچوب واقع‌گرایی نوکلاسیک، این پیامدهای ساختاری به‌تنهایی برای توضیح رفتار سیاست خارجی اروپا کافی نیستند. این نظریه تأکید می‌کند که اثرات فشارهای سیستمی از طریق متغیرهای میانجی داخلی به‌ویژه ظرفیت‌های نهادی دولت‌ها، انسجام نخبگان سیاسی، و ادراک تهدید فیلتر می‌شوند. بر این اساس، واکنش اروپا را باید نه صرفاً به‌عنوان نتیجه مستقیم افزایش قیمت نفت یا ناامنی انرژی، بلکه به‌مثابه برآیند تعامل میان فشارهای بیرونی و محدودیت‌های درونی فهم کرد. در بسیاری از کشورهای اروپایی، افکار عمومی نسبت به مداخله نظامی جدید در خاورمیانه یا همراهی پرهزینه با سیاست‌های مداخله‌جویانه، گرایش منفی نشان می‌دهد؛ عاملی که هزینه سیاسی دولت‌ها را به‌طور معناداری افزایش می‌دهد. در نتیجه، مطابق منطق واقع‌گرایی نوکلاسیک، اروپا به جای حرکت به سمت موازنه سخت مبتنی بر افزایش مستقیم ظرفیت‌های نظامی یا ورود به تقابل راهبردی، به سمت اشکال موازنه نرم گرایش پیدا می‌کند؛ از جمله استفاده از ابزارهای دیپلماتیک، فشارهای نهادی در چارچوب اتحادیه اروپا و تنظیم مجدد مواضع در قبال برخی سیاست‌های ایالات متحده. از طرفی دیگر، رفتار اروپا نسبت به جمهوری اسلامی عمدتاً در قالب ترکیبی از مهارمحدود و تعامل مشروط شکل می‌گیرد. از یک سو، ابزارهایی مانند تحریم‌های هدفمند، فشارهای مالی و محدودیت‌های فناورانه برای کنترل رفتارهای هسته‌ای و منطقه‌ای جمهوری اسلامی به کار گرفته می‌شود که نوعی موازنه نرم محسوب می‌گردد. از سوی دیگر، اروپا همواره کانال‌های دیپلماتیک از جمله تلاش برای حفظ چارچوب‌هایی مشابه توافق هسته‌ای را باز نگه می‌دارد تا از تشدید بحران و بی‌ثباتی انرژی جلوگیری کند. بنابراین، در منطق واقع‌گرایی نوکلاسیک، سیاست اروپا در قبال جمهوری اسلامی نه سیاستی یکپارچه و حداکثری، بلکه نوعی «بازتوازن محدود و مدیریت بحران» است که در آن فشارهای سیستم بین‌الملل از طریق قیود نهادی و سیاسی داخلی تعدیل شده و به یک راهبرد ترکیبی از مهار، تعامل و جلوگیری از تشدید تنش تبدیل می‌شود. بدین ترتیب، رفتار اروپا با جمهوری اسلامی و امریکا محصول ترکیب پیچیده‌ای از محدودیت‌های ساختاری و متغیرهای ادراکی و نهادی داخلی است، نه صرفاً بازتابی مکانیکی از تغییرات نظام بین‌الملل.

۸- در چارچوب واقع‌گرایی نوکلاسیک، تحلیل سیاست خارجی و رفتار اتحادها از توزیع مادی قدرت در نظام بین‌الملل آغاز می‌شود، اما به این سطح محدود نمی‌ماند؛ بلکه از طریق متغیرهای واسطی همچون ادراک رهبران، برداشت از تهدید، و ظرفیت‌های نهادی داخلی دولت‌ها تبیین می‌گردد. بر این اساس، پویایی‌های درون اتحادهایی مانند ناتو را نمی‌توان تنها با اشاره به ساختار دوقطبی یا چندقطبی توضیح داد، بلکه باید به ناهمگونی ادراکات امنیتی اعضا و میزان اعتماد متقابل میان آن‌ها توجه ویژه داشت. ایالات متحده، جمهوری اسلامی را تهدیدی امنیتی مستقیم و دارای پیامدهای راهبردی برای نظم منطقه‌ای و منافع خود تلقی می‌کند، در حالی که بخش عمده‌ای از دولت‌های اروپایی، همچنان روسیه را تهدید اصلی و تعیین‌کننده امنیت قاره اروپا می‌دانند. این واگرایی در اولویت‌بندی تهدیدها، مطابق منطق واقع‌گرایی نوکلاسیک، زمینه‌ساز تنش در سطح هماهنگی سیاست‌های اتحاد می‌شود؛ زیرا هم‌راستایی راهبردی میان اعضا شرط لازم برای کنش جمعی مؤثر در چارچوب نهادهای امنیتی است. در چنین شرایطی، مداخله نظامی علیه ایران، در صورتی که خارج از سازوکارهای جمعی ناتو و مبتنی بر تصمیمات ملی ایالات متحده یا ائتلاف‌های محدودتر صورت گیرد، می‌تواند به کاهش انسجام نهادی اتحاد منجر شود. واگذاری مشارکت در عملیات نظامی به تصمیم دولت‌های عضو به جای اتخاذ آن به‌عنوان مأموریت جمعی ناتو، نشانه‌ای از «دوپارگی کارکردی» در درون اتحاد تلقی می‌شود؛ وضعیتی که در آن ناتو به‌جای یک بازیگر یکپارچه، به شبکه‌ای از تصمیم‌گیری‌های موازی و گاه ناهمسو تبدیل می‌گردد. از منظر واقع‌گرایی نوکلاسیک، یکی از متغیرهای کلیدی در این روند، ادراک رهبران از قابلیت اتکای متحدان است. اگر دولت‌های اروپایی به این جمع‌بندی برسند که ایالات متحده بدون مشورت کافی و بدون هماهنگی نهادی اقدام به استفاده از زور می‌کند، و در نتیجه اولویت‌های امنیتی واشنگتن از اولویت‌های اروپا فاصله می‌گیرد، آنگاه «اعتماد راهبردی» درون اتحاد تضعیف می‌شود. تضعیف این اعتماد، به‌طور مستقیم انگیزه اروپا برای توسعه ظرفیت‌های دفاعی مستقل و کاهش وابستگی به چتر امنیتی امریکا را افزایش می‌دهد؛ روندی که در ادبیات سیاست امنیتی اروپا ذیل مفهوم «استقلال راهبردی» صورت‌بندی می‌شود. در این چارچوب تحلیلی، جنگ ۲۰۲۶ به‌مثابه یک «شوک ادراکی» عمل می‌کند که اختلافات پنهان را آشکار و تشدید می‌سازد. پیامد چنین شوکی می‌تواند کاهش قابلیت پیش‌بینی‌پذیری سیاست خارجی ایالات متحده از دید متحدان اروپایی، افزایش منازعه بر سر مشروعیت توسل به زور، و در نتیجه افزایش اصطکاک در سازوکارهای تصمیم‌گیری فراآتلانتیکی باشد. با این حال، واقع‌گرایی نوکلاسیک به‌طور همزمان بر محدودیت‌های این واگرایی نیز تأکید دارد. تهدید ساختاری ناشی از روسیه همچنان به‌عنوان یک متغیر بیرونی قدرتمند عمل می‌کند که هزینه فروپاشی یا تضعیف ناتو را برای اروپا و ایالات متحده به‌طور قابل توجهی افزایش می‌دهد. بنابراین، اگرچه انسجام درونی اتحاد ممکن است دچار فرسایش و چندصدایی شود، اما انگیزه‌های مادی و امنیتی برای حفظ چارچوب کلی ناتو همچنان پابرجا باقی می‌ماند. منطق واقع‌گرایی نوکلاسیک پیش‌بینی می‌کند که چنین تعارضاتی نه به فروپاشی ناتو، بلکه به بازآرایی درونی آن منجر خواهد شد: اتحادی با سطحی بالاتر از ناهمگونی ادراکی، کاهش اعتماد متقابل، افزایش تمایل اروپا به خوداتکایی دفاعی، و در عین حال استمرار وابستگی ساختاری به ایالات متحده در مواجهه با تهدیدات سطح بالا. نتیجه نهایی، شکل‌گیری یک نظم فراآتلانتیکی پیچیده‌تر است؛ نظمی که در آن همکاری امنیتی ادامه می‌یابد، اما با اصطکاک بیشتر، هماهنگی کمتر و استقلال نسبی بیشتر بازیگران اروپایی همراه خواهد بود.

۹- شاید مهم‌ترین پیامد راهبردی جنگ ۲۰۲۶ در حوزه هسته‌ای قابل مشاهده باشد. طی دو دهه گذشته، بخشی از نخبگان سیاسی امریکا و اسرائیل بر راهبرد «غنی‌سازی صفر» به‌عنوان مطلوب‌ترین راهکار جلوگیری از اشاعه هسته‌ای تأکید کرده‌اند. با این حال، پیشرفت مستمر فناوری هسته‌ای ایران و توسعه سانتریفیوژهای پیشرفته با معاضدت برخی کشورها، شرایط جدیدی ایجاد کرده است که در آن حذف کامل ظرفیت غنی‌سازی با موانع فنی و سیاسی جدی روبه‌رو شده است. در چنین وضعیتی، شکاف میان اهداف اعلامی و امکانات عملیاتی آشکارتر از گذشته شده است. از این منظر، رویکردهای جدید بیش از آنکه بر حذف کامل توانمندی هسته‌ای ایران متمرکز باشند، بر مدیریت و محدودسازی آن تمرکز خواهند داشت. در سطح حقوقی نیز سازوکارهای سنتی نظارتی با چالش‌های جدیدی روبه‌رو هستند. پیچیده‌تر شدن زیرساخت‌های هسته‌ای و تغییر شرایط ژئوپولیتیکی منطقه، احتمالاً نیازمند بازتعریف چارچوب‌های نظارتی و ترتیبات راستی‌آزمایی خواهد بود. در این میان، مدل‌های موقت توافقی نظیر «توقف در برابر توقف» می‌توانند به‌عنوان راهکارهای میانی مطرح شوند؛ الگویی که در آن طرفین بدون حل کامل اختلافات بنیادین، از تشدید بحران جلوگیری می‌کنند. همزمان، احتمال استفاده جمهوری اسلامی از ظرفیت‌های حقوقی پیش‌بینی‌شده در معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای، از جمله حق خروج مندرج در ماده ۱۰، همچنان به عنوان یک متغیر بازدارنده در محاسبات قدرت‌های غربی باقی می‌ماند.

۱۰- تحولات ناشی از جنگ ۲۰۲۶ را می‌توان نمونه‌ای برجسته از کارکرد منطق واقع‌گرایی نوکلاسیک دانست؛ جایی که نتایج سیاست خارجی نه صرفاً محصول توزیع قدرت در سطح نظام بین‌الملل، بلکه حاصل تعامل پیچیده میان ساختار جهانی، ادراک نخبگان، ظرفیت‌های دولتی، محدودیت‌های داخلی و محاسبات امنیتی است. این جنگ نشان داد که حتی قدرتمندترین بازیگران نظام بین‌الملل نیز در تبدیل برتری نظامی به نتایج سیاسی پایدار با محدودیت‌های قابل توجهی مواجه‌اند. همچنین مشخص شد که در محیط در حال گذار کنونی، قدرت نه به معنای تحمیل اراده مطلق، بلکه به معنای مدیریت هزینه‌ها، کنترل مخاطرات و حفظ موقعیت نسبی در برابر رقباست. از این منظر، جنگ ۲۰۲۶ بیش از آنکه پایان یک منازعه باشد، می‌تواند نقطه‌ای مهم در تحول تدریجی نظم بین‌الملل در دهه‌های آینده و همچنین نشانه‌های نخستین جابه‌جایی‌های ژرف در هندسه قدرت باشد. چه‌بسا این جنگ در حافظه راهبردی قرن بیست‌ویکم، آغازی بر دوره‌ای تلقی شود که در آن، قطعیت‌های پیشین فرومی‌ریزند و ادراک‌ها و الگوهای نوین ظهور می‌کنند.