تأملی بر هستی‌شناسی مرگ

arnold_bocklin-self-portrait_with_fiddling_death-1872-obelisk-art-history-1
«او نیز گذشت از این گذرگاه
وآن کیست که نگذرد بر این راه؟
راهی است عدم که هر چه هستند
از آفت قطع او نرستند» (نظامی)
 ۱- مواجهه با مرگ در تاریخ ادبیات و فلسفه، محک عیارِ «وجود» انسان است. مرگ دیگر نه یک گذرگاه مابعدالطبیعی صلب، بلکه مغاکی است که ساختار معنایی حیات را به چالش می‌کشد. در این جستار، سه استراتژی وجودی در مواجهه با نیستی کالبدشکافی می‌شود: طغیان فعالانه و اگزیستانسیالیستی در شعر پرشور دیلن تامس (به آن شبِ نیک، رام و خاموش مرو)، منفعل‌سازی و ابطال جهان در غیاب ابژه عشق در مرثیه دبیلو. اچ. آودن (نغمه سوگ)، و واکاوی رادیکال «بودگی محض» و ناممکن بودن تجربه مرگ در رمان ضد پی‌رنگ موریس بلانشو به نام توماس تاریک. پیش از بررسی گسست‌های مفهومی، صورت‌بندی ریشه‌های مدرنیستی این سه اثر ضرورت دارد. در هیچ‌یک از این متون، ردپایی از تسلی‌بخشی سنتی، امید به رستاخیز، یا پاداش مابعدالطبیعی دیده نمی‌شود. مرگ برای هر سه نویسنده، یک «پایان مطلق، تاریک و مضیقه‌آور» است. نقطه اشتراک بنیادین دیگر، گره‌خوردن مرگ با گسست در پیوندهای شخصی و ابژه‌های عاطفی است. دیلن تامس با خطاب قراردادن پدر محتضرش بر فراز «ستیغ اندوهبار»، آودن با اعتراف به اینکه معشوقش کل مختصات جغرافیایی و زمانی او  بوده، و بلانشو با قراردادن توماس در خلأ غیاب پس از مرگ Anne، امر کلی مرگ را به امری شخصی، انضمامی و ویرانگر تبدیل می‌کنند. برای هر سه ادیب، مرگ سارق هویتی است که جهان را با بی‌معنایی محض مواجه می‌سازد.
۲- برای تبیین دقیق تفارق دیدگاه‌ها، می‌توان رویکرد این سه متن را در سه ساحت هستی‌شناختی بررسی کرد:
الف) ساحت وجودی: نگاه دیلن تامس به مرگ، حماسی، ستیزه‌جو و معطوف به اراده حیات است. به بیان او، گرچه دانایان می‌دانند که تاریکی حق است اما تسلیم و سر فرودآوردن، نوعی خیانت به شکوه زیستن است. پایان روز باید با «خشم و غرش» همراه باشد؛ نوعی عصیان کامویی که در آن انسان با امتناع از تسلیم، پیروز اخلاقی میدان می‌شود. دبیلو. اچ. آودن، مرگ را به مثابه تهی‌شدگی (فلج‌شدگی) می‌بیند. پاسخ آودن به مرگ، خشم نیست، بلکه سوگواری مطلق، کرختی روانی و انفعال است. آودن به جای ترغیب به شعله‌ورترشدن حیات، فرمان به تعطیلی و خاموشی جهان می‌دهد. از نظر او، مرگ معشوق ساختار معنایی جهان زندگان را منهدم کرده است؛ پس ستیز بی‌معناست و باید دکوراسیون جهان را برچید. اما موریس بلانشو، مرگ را به مثابه مضیقه و دایره باطل (ناممکنی) می‌پندارد. بلانشو در رمان توماس تاریک، از ساحت خشم یا سوگواری فراتر رفته و به خود مکانیسم هستی‌شناختی مرگ نقب می‌زند. اضطراب اصلی توماس، «ناممکن بودن مرگ» است. بزرگ‌ترین هراس او این است که انسان چطور می‌تواند نیستی خود را تجربه کند. مرگ بلانشویی برخلاف دیلن تامس، هماوردی بیرون از ذات نیست و برخلاف آودن، صرفاً یک غیاب عاطفی نیست؛ بلکه سقوط به درون بی‌شکلی است؛ جایی که وقتی همه‌چیز حذف می‌شود، باز هم یک وجود حجیم و سنگین باقی می‌ماند که سوژه را محاصره می‌کند.
ب) ساحت تصویرسازی و اتمسفر: تامس از کهن‌الگوهای طبیعی پرانرژی بهره می‌برد: «نور»، «صاعقه»، «شهاب‌سنگ» و «خورشید در حال پرواز». این جنس تصاویر، به عصیان بشری خصلتی اسطوره‌ای و استعلایی می‌بخشند. اما آودن از تصاویر مکانیکی و شهری بهره می‌جوید. او فاجعه را به پیاده‌روهای سرد تمدن مدرن می‌آورد: «ساعت‌ها»، «تلفن»، «پیانو»، «هواپیماها» و «دستکش‌های سیاه پلیس». آودن غیبت را با ابزارهای روزمره روایت می‌کند. در سوی دیگر، اتمسفر بلانشو مه‌آلود، انتزاعی و شبه‌کابوس‌وار است. «تاریکی» برای بلانشو صرفاً نبودِ نور نیست، بلکه یک وجود حجیم شبانه است که در آن توماس با همزاد بی‌چهره خود روبه‌رو می‌شود. سبک نگارش بلانشو متراکم و متناقض‌نما است (مانند یافتن حضور در غیاب) تا سرگیجه وجودی را به مخاطب تزریق کند.
ج) ساحت نگاه به دیگری و ابژه سوگ: در شعر تامس، تمرکز بر روی سوژه محتضر (پدر) است تا او را به حفظ کرامت و شور حیات در آخرین ثانیه‌ها وادار کند. در شعر آودن، تمرکز بر روی سوژه بازمانده (عاشق داغ‌دیده) است که به علت فقدان ابژه، جهانش ناممکن شده است. در رمان بلانشو، رابطه توماس و Anne، بازآفرینی مدرن اسطوره اورفئوس و اوریدیس است. نگاه توماس به معشوقش، نگاهی عاشقانه و تصاحب‌گر نیست؛ بلکه نگاهی اورفئوسی است که معشوق را به سمت غیاب و مرگ سوق می‌دهد. مرگ معشوق، پیوند توماس را با جهان مرئی قطع کرده و او را کاملاً با مغاک نیستی عریان روبه‌رو می‌کند.
۳- این سه شاهکار ادبی، تثلیثی از خوانش‌های مدرن از انسان تراژیک و رهاشده در جهان بدون متافیزیک را به نمایش می‌گذارند. دیلن تامس در مواجهه با نیستی، «هستی منبسط‌شونده» را به نمایش می‌گذارد؛ امتناع از تسلیم و غرش در برابر تاریکی. آودن «هستی منقبض‌شونده» را ترسیم می‌کند؛ جایی که با رفتن ابژه عشق، کل کیهان بیهوده جلوه کرده و دکوراسیون جهان (دریا، جنگل، ماه و خورشید) باید برچیده شود. موریس بلانشو گام آخر را برمی‌دارد و «هستی واسازی‌شده» را آشکار می‌کند. او نشان می‌دهد که زیر پوسته آرام واقعیت روزمره، چه شب عظیمی از سکوت جریان دارد و مرگ، نه یک جایگزین برای زندگی، بلکه دایره‌ای باطل از آگاهی است که در تمنای نیستی خویش، محکوم به «بودن» است. تفاوت غایی آن‌ها، تفاوت میان «خشم علیه تاریکی» (تامس)، «خاموش کردن چراغ‌های جهان» (آودن) و «درک تاریکی به مثابه تنها وجود باقی‌مانده» (بلانشو) است.